آخرین معبر

آخرین معبری که زدی به کجا بود؟

به کجا بود که اینگونه شتابان رفتی؟

برایم بگو...

برایم بگو...

به کجا بود،که حتی تکه استخوانی به یادگار برایم نماند؟

بگذار بگویم...

این بار معبر زنیت در دل زمین نبود

این بار معبر زنیت در دل مین های خفته در خاک نبود

این بار آسمان شد زمین خاکیت

و تو در دل آسمان معبر زدی

ستارگان شدند مین های خفته در خاک

و تو،آرام آرام  با دست های مهربانت آن ها را به کنار گذاشتی

که مبادا قدم هایت درخششان را برنجاند

و معبری گشودی به سوی خدا

و حال تو شدی ماه آسمان

و من از این پایین در زیر نور مهتابیت به تماشایت نشسته ام

و چه زیبا می درخشی

دیگر گله ای نیست

گله ای نیست از استخوان های به جا نمانده ات

درخشش مهتابیت پاسخ تمام سوال هایم است

زیبا می درخشی بابا....زیبا.

/ 19 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آسمانی گمنام

شهادت تنها مزدی است که در مقابل جهاد بندگان به آنها تعلق میابد. "شهید حسین سوری" ///////////////////////////////////////////////////////////////////////////سلام همسنگر هفته دفاع مقدس رو تبریک میگم اگه خدا بخواد تو این هفته هر روز بروزیم منتظرتون هستیم نظر یادتون نره!!!!!!!!حتما!!!!!!!!!!!منتظرم ///////////////////////////////////////////////////////////////////////////شهادت نصیبتون یا حق

من وبابای شهیدم

چه کسی می تواند این معادله را حل کند؟ چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟ چه کسی میداند جنگ یعنی سوختن؟ یعنی آتش؟ یعنی گریز به هر جا؟یعنی اضطراب اینکه کودکم کجاست؟جوانم چه شد؟دخترم چه می کند؟ چه کسی معنی این جمله را می داند؟"نبرد تن و تانک؟؟؟؟" اصلا چه کسی میداند تانک چیست؟ می توانی این مسله را حل کنی؟

واحه ای در نیزار

سلام . صلواتها از امروز شروع شدن وقت نکردم خبر بدهم. روزی 110صلوات یادت نره

آسمانی گمنام

سلام کم پیدایین؟! باز دانشگاه شروع شد و... منتظریم تا نظرتونو واسه مطالبی که تو هفته دفاع مقدس گذاشتیم بگید شهادت نصیبتون یا حق

من وبابای شهیدم

باید می فهمیدم می روی که دیگر نیایی. باید می فهمیدم که چرا مثل همیشه سرت را نیاوردی کنار گوشم و نگفتی: زود بر می گردی. گفتی: مواظب کبوترها باش! مواظب بچه ی، توی شکم ات!!! و من خیره شدم به مردی که توی لباس خاکی رنگ، من خیره شدم به دور شدن ات در سکوت کوچه. وقتی تو رفتی یکی از کبوترها مرد. آن یکی مدام دور کبوتر مرده می گشت. چیزی نمی خورد، حتی نای پرواز نداشت. وقتی تو رفتی پسرمان به دنیا آمد، بی آنکه کسی را داشته باشد که به او بگوید: بابا

من وبابای شهیدم

کبوتر و دو پلاک و دو ساک خالی تو """ دلم دوباره گرفته زبی‌خیالی تو تو التماس نگاه کدام پنجره‌ای """ که نقش بسته نگاهم به طرح قالی تو

من وبابای شهیدم

آنچه که مرا برآن داشت،دست به این یاداشت نامه بزنم و از خلاصه جریاناتی که در گوشه ای از سرزمین اسلامیمان میگذرد برروی کاغذ بیاورم،رنج و محرومیت بیش از حد این عزیزان کرد است شهید جعفررضایی

من وبابای شهیدم

ارادت خاصی به حضرت صدیقه طاهر(س)داشت. به نام حضرت،مجلس وروزه زیاد می گرفت. چند تا مسجد وفاطمیه هم به یاد بی بی ساخت. توی مجالس روضه ،هر بار ذکری از مصیبت های حضرت می رفت چنان بی تاب می شد که قطرات اشک پنهای صورتش را می گرفت وبر زمین می ریخت.

من وبابای شهیدم

وقتی هشت صد پوند مواد منفجر شد. از او حتی یک تکه گوشت هم نماند. این قصه نیست بلکه واقعیت است، آزاد مردانی بودند که جان خود را فدا کردند، تا جامعه ما اسلامی باشد. آنان رفتند تا... اگر وقت داری قصه مظلومیت تخریبچیان ، ما را بخوان

جامانده ق ش

با سلام و درود بر ارواح طیبه شهدا شهید امیر اسدی خصوصیات بارز اخلاقی داشت و همیشه خیلی افتاده و سر بزیر بود و با اینکه فرمانده بود طوری رفتار میکرد که کسی فکر نمیکرد ایشان فرمانده است،در طی دوران دفاع مقدس از شهادت دوستانش خیلی غمگین بود و میگفت من از دوستانم جاماندم و منتظر واقعی شهادت بود و بعداز جنگ هم همیشه حسرت میخورد تا اینکه بعد از بازنشستگی دوباره به میادین مین برای پاکسازی برگشت و سکوی پرتاب بسوی آسمان خود را رقم زد روحش شاد