کاش مادر میدانست...

نمیدانست وقتی دارد پشت سرت آب میریزد

آخرین بار است

نمیدانست وقتی برگشتی و نگاهش کردی آخرین بار بود

اگر میدانست  آنقدر به تماشایت  مینشست که او را هم با خود بیری

مادر نمیدانست سفارشاتت به ما برای چیست

مادر نمیدانست نگاه نگرانت از گوشه چشمانت به ما برای چیست

مادر نمیدانست چرا در حال رفتن برگشتی و نگاهش کردی

مادر نمیدانست خداحافظی بی برگشت چیست

مادر نمیدانست...

اما حال خوب میداند

خوب میداند تنهایی چیست

خوب میداند دلتنگی چیست

خوب میداند استخوان ندیده چیست

خوب میداند تشیع بی جنازه چیست

حال خوب از بر است پدر بودن را

آن روزها فقط شنیده بود

اما حال با تمام وجودش لمسش کرده

کاش مادر میدانست...

 

 

 

/ 8 نظر / 21 بازدید
تخریبچی جامانده

دل را اگر از حسين بگيرم چه كنم بي عشق حسين اگر بميرم چه كنم فردا كه كسي را به كسي كاري نيست دامان حسين اگر نگيرم چه كنم

تخریبچی جامانده

تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟ ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد آن باد که آغشته به بوی نفس توست از کوچه ما کاش گذر داشته باشد . . .

آسمانی گمنام

گروهی مرگ را در آغوش گرفتند و شهید شدند، و ما مرگ را در بر گرفتیم و مُردیم.. همیشه منتظر دلنوشته های زیباتون هستم[بغل] شهادت نصیبتون یا حق

من وبابای شهیدم

هیــــــچ وقت دلتنگ نباشید! تنها چیزی که از فردا می دانم این است: "خدا" قبل از خورشید بیدار است... از او می خواهم که قبل از همه در کنارتان باشد، تا هیــــــچ وقت دلتنگ نباشید!

من وبابای شهیدم

شب عملایت کربلای 5 گفتم: قدرت الله خداوکیلی تو چی داری می گی این قدر تسبیح دست گرفتی پچ پچ می کنی؟ گفت:هیچی! قسمش دادم به قرآن که چی داری می گی؟ گفت:دارم می گم "اسلام علیک یا ابا عبدالله" می خوام این قدر این ذکر را بگم که برام ملکه بشه دم رفتن یک بار بتونم به ارباب راحت سلام بدم.

سرباز ولایت

با سلام و خسته نباشید وبلاک خوبی دارید لطفا از وبلاگ من هم دیدن کنید و در صورت تمایل تبادل لینک کنیم ضمنابرای پیشرفت وبلاگم مرا راهنمایی نمایید. باتشکر

من وبابای شهیدم

آنچه که مرا برآن داشت،دست به این یاداشت نامه بزنم و از خلاصه جریاناتی که در گوشه ای از سرزمین اسلامیمان میگذرد برروی کاغذ بیاورم،رنج و محرومیت بیش از حد این عزیزان کرد است شهید جعفررضایی

من وبابای شهیدم

ارادت خاصی به حضرت صدیقه طاهر(س)داشت. به نام حضرت،مجلس وروزه زیاد می گرفت. چند تا مسجد وفاطمیه هم به یاد بی بی ساخت. توی مجالس روضه ،هر بار ذکری از مصیبت های حضرت می رفت چنان بی تاب می شد که قطرات اشک پنهای صورتش را می گرفت وبر زمین می ریخت.